|
Goodboy درباره وبلاگ ![]() با تشکر لطفا نظرات خود را بیان کنید. آرشيو وبلاگ مردي كه نفسش را كشت صادق هدايت Sokhan.com انتشارنسخه الكترونيك: سايت سخن نفس اژدرهاست او كي مرده است. » « . از غم بي آلتي افسرده است مولوي ميرزا حسينعلي هر روز صبح سر ساعت معين، با سرداري سياه، دگمه هاي انداخته، شلوار اتو زده و كفش مشكي براق گامهاي مرتب بر ميداشت و از يكي از كوچه هاي طرف سرچشمه بيرون ميآمد، از جلو مسجد سپهسالار ميگذشت، از كوچة صفي عليشاه پيچ ميخورد و به مدرسه ميرفت. در ميان راه اطراف خودش را نگاه نميكرد . مثل اينكه فكر او متوجه چيز مخصوصي بود . قيافه اي نجيب و باوقار، چشمهاي كو چك، لبهاي برجسته و سبيلهاي خرمائي داشت . ريش خودش را هميشه با ماشين ميزد، خيلي متواضع و كم حرف بود. ولي گاهي، طرف غروب از دور هيكل لاغر ميرزا حسينعلي را بيرون دروازه ميشد تشخيص داد كه دستهايش را از پشت بهم وصل كرده، خيلي آهسته قدم ميزد، سرش پائين، پشتش خميد ه، مثل اينكه چيزي را جستجو مي كرد، گاهي ميايستاد و زماني زير لب با خودش حرف ميزد. مدير مدرسه و ساير معلمان نه از او خوششان ميامد و نه بدشان ميامد، بلكه يك تأثير اسرارآميز و دشوار در آنها ميكرد . بر عكس شاگردان كه از او راضي بودند، چون نه ديده شده بود كه خشم ناك بشود و نه اينكه كسي را بزند . خيلي آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار مينمود . ازين رو معروف بود كه كلاهش پشم ندارد، ولي با وجود اين شاگردان سر درس او مؤدب بودند و از او حساب ميبردند. تنها كسيكه ميانه اش با ميرزا حسينعلي گرم بود و گاهي صحبت ميانشان ر د و بدل ميشد، شيخ ابوالفضل معلم عربي بود كه خيلي ادعا داشت، پيوسته از درجة رياضت و كرامت خودش دم ميزد كه چند سال در عالم جذبه بوده، چند سال حرف نميزده و خودش را فيلسوف دهر جانشين بوعلي سينا و مولوي و جالينوس ميدانست . ولي از آن آخوندهاي خودپسند ظاهرساز بود كه معلوماتش را ب ه رخ مردم مي كشيد. هر حرفي كه بميان ميامد فورًا يك مثل يا جملة عربي آب نكشيده و يا از اشعار شعرا به استشهاد آن ميآورد و با لبخند پيروزمندانه تأثير حرفش را در چهرة حضار جستجو ميكرد . و اين خود غريب مينمود كه ميرزا حسينعلي معلم فارسي و تاريخ ظاهرآ متجدد و بدون هيچ ادعا شيخ ابوالفضل را در دنيا ب ه رفاقت خودش انتخاب بكند، حتي گاهي شيخ را بخان ة خودش ميبرد و گاهي هم بخانة او ميرفت. ميرزا حسينعلي از خانواده هاي قديمي، آدمي با اطلاع و از هر حيث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ التحصيل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموريت كار كرده بود، ولي از سفر آخري كه برگشت در تهران ماندني شد، و شغل معلمي را اختيار كرد، تا نسبتًا وقتش باو اجازه بدهد كه به كارهاي شخصي بپردازد، چه او كار غريب و امتحان مشكلي را عهده دار شده بود. از بچگي، همانوقت كه آخوند سرخان ه براي او و برادرش ميامد ميرزا حسينعلي استعداد و قابليت مخصوصي در فراگرفتن ادبيات و اشعار متصوفين و فلسفة آنها آشكار ميكرد، حتي به سبك صوفيان شعر ميساخت . معلم آنها شيخ عبدالله كه خودش را از جرگة صوفيان ميدانست توجه مخصوصي نسبت به تلميذ خودش آشكار ميكرد، افكار صوفيان باو تلقين مينمود و از شرح حالات عرفا و متصوفين براي او نقل ميكرد . بخصوص از علو مقام « اناالحق » منصور حلاج براي او حكايت كرده بود كه منصور از مقام رياضت نفس بجائي رسيده بود كه بالاي دار ميگفت: اين حكايت در فكر جوان ميرزا حسينعلي خيلي شاعرانه بود . و بالاخره يكروز شيخ عبدالله باو ا ظهار كرد اين فكر هميشه «. با آن مايه كه در تو ميبينم هر گاه پيروي اهل طريقت را بكني بمراتب عاليه خواهي رسيد »: كه بياد ميرزا حسينعلي بود، در مغز او نشو و نما كرده و ريشه دوانيده بود و هميشه آرزو ميكرد كه موقع مناسبي بدست آورده، مشغول رياضت و كار بشود. بعد هم او و برادرش وارد مدرسة دارالفنون شدند، در آنجا هم ميرزا حسينعلي در قسمت عربي و ادبي خيلي قوي شد . برادر كوچكش با افكار او همراه نبود، او را مسخره ميكرد و مي گفت: اين خيالات بجز اينكه در زندگي انسانرا عقب بيندازد و جواني را بيخود از دست بدهد فايدة ديگري ندارد. ولي ميرزا حسينعلي توي دلش بحرفهاي او ميخنديد، فكر او را مادي و كوچك ميپنداشت و برعكس در تصميم خودش بيشتر لجوج ميشد و بواسطه همين اختلاف نظر، بعد از مرگ پدرش از هم جدا شدند . چيزيكه دوباره فكر او را قوت داد اين بود كه در م سافرت اخيرش به كرمان به درويشي برخورد كه پس از مصاحباتي حرف ميرزا عبدالله معلمشان را تاييد كرد و باو وعده داد هر گاه در تصوف كار بكند و بخودش رياضت بدهد ب ه مدارج عاليه خواهد رسيد . اين شد كه پنج سال بود ميرزا حسينعلي كنج انزوا گزيده و در را بروي خويش و آشنا بسته، مجرد زندگي مينمود و پس از فراغت از معلمي قسمت عمدة كار و رياضت او در خان هاش شروع ميشد. خانة او كوچك و پاكيزه بود مثل تخم مرغ. يك ننه آشپز پير و يك خانه شاگرد داشت . از در كه وارد ميشد لباسش را با احتياط در ميآورد، به چوب رختي آويزان ميكرد، لبادة خاك ستري رنگي ميپوشيد و در كتابخانه اش ميرفت. براي كتابخانه اش بزرگترين اطاق خانه را اختصاص داده بود . گوشة آن پهلوي پنجره يك دشك سفيد افتاده بود، رويش دو متكا، جلو آن يك ميز كوتاه، روي آن چند جلد كتاب، با يك بسته كاغذ و قلم و دوات گذاشته شده بود . كتابهاي روي م يز جلد هايش كار كرده بود و باقي كتابها بدون قفسه بندي در طاقچه هاي اطاق روي هم چيده شده بود. موضوع اين كتابها عرفان و فلسفة قديم و تصوف بود، تنها تفريح و سرگرمي او خواندن همين كتابها بود، كه تا نصف شب جلو چراغ نفتي پشت ميز آنها را زير و رو ميكرد و ميخواند . پيش خودش تفسير ميكرد و آنچه كه بنظرش مشكل يا مشكوك ميامد خارج نويس مينمود تا بعد با شيخ ابوالفضل سر هر كدام مباحثه بكند . نه اينكه ميرزاحسينعلي از دانستن معني آنها عاجز بود، بلكه او بسياري از عوالم روحي و فلسفي را طي كرده بود و خيلي بهتر از شيخ ابوالفضل به افكار موشكاف و به نكات خيلي دقيق بعضي اشعار صوفيان پي ميبرد، آنها را در خودش حس مي كرد و يك دنياي ماوراء دنياي مادي در فكر خودش ايجاد كرده بود و همين سبب خودپسندي او شده بود چون او خودش را برتر از ساير مردم ميدانست و باين برتري خود اطمينان كامل داشت. ميرزا حسينعلي ميدانست كه يك سر و رمزي در دنيا وجود دارد كه صوفيان بزرگ به آن پي برد هاند و اين مطلب هم براي او آشكار بود كه براي شروع محتاج مرشد است يا كسي كه او را راهنمائي بكند، همانطوريكه شيخ چون سالك را در بدايت حال خاطر در تفرق ه است، بايد صورت پير را در نظر بگيرد كه » عبدالله باو گفته بود كه اين شد كه پس از جستجوي زياد شيخ ابوالفضل را پيدا كرد، اگرچه موافق سليقة او نبود «. جمعيت خاطر بهمرسد و بجز حكم دادن چيز ديگري نميدانست و بهر مطلب مشكلي كه برميخورد مثل اينكه با بچه رفتار بكنند، مي گفت هنوز زود است بعد شرح خواهيم داد و بالاخره شيخ ابوالفضل تنها چيزيكه باو توصيه كرد كشتن نفس بود، اينكار را مقدم بر همه ميدانست . يعني بوسيلة رياضت بر نفس اماره غلبه كند، و شرح مبسوطي خطابه مانند پر از اعدي عدوك » احاديث و اشعار كه در مقام كشتن نفس حاضر كرده بود براي او خواند . از آن جمله اين حديث كه » : و اين حديث ديگر كه « دشمن ترين دشمن تو خود تست كه در درون تست » يعني « نفسك التي بين جنبيك « . هر كه او نفس كشت غازي بود » : چنانكه اوحدي گويد « جهادك في هواك و باز در اين شعر : نفس اگر شوخ شد خلافش كن » « . تيغ جهل است در غلافش كن و اين شعر ديگر: نفس خود را بكش نبرد اينست، » «. منتهاي كمال مرد اينست كه سالك مسلك عرفان بايد مال » . از جمله چيزهائي كه شيخ ابوالفضل در ضمن موعظه خودش گفته بود اين بود و منال و جاه و جلال و قدرت و حشمت را خوار شمارد، كه اعظم دولتها و لذتها همانا مطيع كردن نفس است. چنانكه مكتبي گويد: گر تو بر نفس خود شكست آري، » «. دولت جاودان بدست آري و بدان اي رفيق طريق كه اگر يكبار بهواي نفس تن فريفته شوي قدم در وادي هلاك نهاده باشي چنانكه سنائي » فرمايد: نفس تا رنجور داري چاكر درگاه تست، » «. باز چون ميريش دادي، كم كند چون تو هزار و نيز شيخ سعدي گويد: مراد هر كه برآري مطيع امر تو شد » « . خلاف نفس، كه فرمان دهد چو يافت مراد و مشايخ طريقت نفس را سگي خوانده اند درنده كه بزنجير رياضت مقيد بايد داشت، و مدام از رها شدن او بر » حذر بايد بود . ولي سالك نبايد كه بخود غره شود و راز ن هان را با مردم نادان بميان آرد، بلكه لازم باشد كه در هر مشكلي با مرشد خود مشورت نمايد. چنانكه خواجه حافظ عليه الرحمه ميفرمايد: گفت آن يار كزو گشت سردار بلند » « . جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد ميرزا حسينعلي از قديم تمايل مخصوصي ب ه فلسفة هندي و رياضت داش ت و آرزو مي كرد براي تكميل معلومات خودش به هندوستان برود و نزد جوكيان و ماهاتماها مشرف شده اسرار آنها را فرا بگيرد . اين بود كه ازين پيشنهاد هيچ تعجب نكرد، بلكه برعكس آنرا با ايمان كامل استقبال نمود و همان روز كه بخانه برگشت از مثنوي خطي فال گرفت اتفاقًا اين اشعار آمد: نفس بي عهد است، زانرو كشتني است » اودني و قبله گاه اودني است. نفسها را لايق است اين انجمن، مرده را در خور بود گور و كفن. نفس اگر چه زيرك است و خرده دان، قبله اش دنياست او را مرده دان. آب وحي حق بدين مرده رسيد، « !.. شد ز خاك مرده اي زنده پديد اين تفال سبب شد كه ميرزا حسينعلي تصميم قطعي گرفت و همة جد و جهد خود را مصروف غلبه بر نفس بهيمي كرد و مشغول رياضت شد . و غريب تر از همه اينكه در آنروز هر چه بيشتر در كتب متصوفين غور م ي كرد بيشتر فكرش را درين مبارزه تاكيد مينمود. در رسالة نور وحدت نوشته بود: اي سيد ! چند روزي رياضتي بر خود ميبايد گرفت و انفاس را مصروف اين انديشه بايد ساخت، تا خيال باطل از » « . ميان بدر رود و خيال حق بجاي آن بنشيند در كنزالرموز مير حسيني خواند: از مقام سركشي بيرون برش، » « . مار اماره است، ميزن بر سرش در كتاب مرصادالعباد نوشته بود: بدانكه سالك چون در مجاهده و رياضت نفس و تصفية دل شروع كند، بر ملك و ملكوت او را سلوك و عبور » پيدا آيد و در هر مقام بمناسبت حال او وقايع كشف افتد. و در اشعار ناصر خسرو خواند: تو داري اژدهائي بر سر گنج، » بكش اين اژدها، فارغ شو از رنج، و گر قوتش دهي بد زهره باشي « ! ز گنج بيكران بي بهره باشي همة اين ابيات تهديدآميز پر از بيم و اميد كه براي كشتن نفس قلم فرسائي شده بود، جاي شك و ترديد براي ميرزا حسينعلي باقي نگذاشت كه اولين قدم در راه سلوك كشتن نفس بهيمي و اهريمني است كه انسان را از رسيدن ب ه مطلوب باز ميدارد . ميرزا حسينعلي ميخواست در آن واحد هم بطريق اهل نظر و استدلال و هم بطريق اهل رياضت و مجاهده نفس خود را تزكيه كند . تقريبًا يكهفته ازين بين گذشت، ولي چيزيكه ماية دلسردي و نااميدي او ميشد شك و ترديد بود، بخصوص پس از دقيق شدن در بعضي اشعار مانند اين شعر حافظ: حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو، » « ! كه كس نگشود و نگشايد بحكمت اين معما را و يا : هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار، » « . كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست اگر چه ميرزا حسينعلي ميدانست كه كلمات مي، ساقي، خرابات، پيرمغان و غيره از كنايات و اصطلاح عر فا است، ولي با وجود اين تعبير بعضي از رباعيات خيام برايش خيلي دشوار بود و فكر او را مغشوش م يكرد. كس خلد و جحيم را نديدست اي دل، » گوئي كه از آن جهان رسيدست اي دل؟ اميد و هراس ما بچيزي است كزان: « ! جز نام و نشانه نه پديدست اي دل و يا اين رباعي: خيام اگر زباده مستي، خوش باش، » با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش. چون عاقبت كار جهان نيستي است، « . انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش اين استادان دعوت بخوشي ميكردند، در صورتيكه او از ابتداي جواني همة خوشيها را بخودش حرام كرده بود . و همين افكار يك افسوس تلخ از زندگي گذشته اش در او توليد كرد اين زندگي كه در آن آنقدر گذشت كرده بود، بخودش سخت گذرانيده بود، و حالا روزهاي او بطرز دردناكي صرف جستجوي فكر موهوم ميشد ! دوازده سال بود كه بخودش رنج و مشقت ميداد، از كيف، از خوشي جواني بي بهره مانده بود و اكنون هم دستش خالي بود . اين شك و ترديد همة اين افكار را بشكل سايه هاي مهيبي درآورده بود كه او را دنبال ميكردند . بخصوص شبها در رختخواب سردي كه هميشه يكه و تنها در آن ميغلطيد، هر چه ميخواست فكرش را متوجه عوالم روحاني بكند بمجرد اينكه خوابش ميبرد و افكارش تاريك ميشد صد گونه ديو او را وسوسه ميكردند . چقدر اتفاق ميافتاد كه هراسان از خواب ميپريد و آب سرد بسر و رويش ميزد، از روز بعد خوراك خودش را كمتر ميكرد، شبها روي كاه ميخوابيد. چه شيخ ابوالفضل هميشه اين شعر را براي او خوانده بود: نفس چون سير گشت بستيزد، » « . توسن آسا بهر سو آليزد ميرزا حسينعلي ميدانست كه هر گاه بلغزد همة زحماتش بباد مي رود، ازين رو به رياضت و شكنجه تنش ميافزود. ولي هر چه بيشتر خودش را آزار ميكرد، ديو شهوت بيشتر او را ش كنجه مينمود، تا اينكه تصميم گرفت برود پيش يگانه رفيق و پير مرشدش آ شيخ ابوالفضل و شرح وقايع را براي او نقل بكند و دستور كلي از او بگيرد. همانروز كه اين خيال برايش آمد نزديك غروب بود، لباسش را عوض كرد، دگمه هاي سرداريش را مرتب انداخت و با گامهاي شمرده بسوي خانه مرشد روانه شد . وقتيكه رسيد ديد مردي بحال عصباني در خانة او ايستاده فرياد مي كشيد و موهاي سرش را ميكند و بلند بلند ميگفت: به آشيخ بگو، فردا ميبرمت عدليه، آنجا بمن جواب بدهي، دختر مرا برا خدمتكاري بردي و هزار بلا سرش » آوردي، ناخوشش كردي، پولش را هم بالا كشيدي، يا بايد صيغه اش بكني يا شكمت را پاره مي كنم. آبروي چندين « … و چند سال هام بباد رفت ميرزا حسينعلي ديگر نتوانست طاقت بياورد، جلو رفت و آهسته گفت: « . برادر، شما اشتباه كرديد. اينجا خانة شيخ ابوالفضل است » همان بي همه چيز را مي گويم، همان آشيخ خدا ن اشناس را مي گويم. من ميدانم خانه هست، اما قايم شده، جرات » « ! دارد بيايد بيرون آشي برايش بپزم كه رويش يكوجب روغن باشد، آخر فردا همديگر را م يبينيم ميرزا حسينعلي چون ديد قضيه جدي است خودش را كنار كشيد و آهسته دور شد، ولي همين حرفها كافي بود كه او را بيدار بكن د. آيا راست بود؟! آيا اشتباه نكرده؟ شيخ ابوالفضل كه باو كشتن نفس را قبل از همه چيز توصيه مي كرد، آيا خودش نتوانسته درين مجاهده فايق بشود؟ آيا خود او لغزيده و يا او را اسباب دست خودش كرده و گول زده است؟ دانستن اين مطلب براي او خيلي مهم بود . اگر راست است، آي ا همة صوفيان همينطور بوده اند و چيزهائي مي گفتند كه خودشان باور نداشته اند و يا اينكار به مرشد او اختصاص دارد و ميان پيغمبران او جرجيس را پيدا كرده؟ آيا در اينصورت مي تواند برود و همه شكنجه هاي روحي و همة بدبختيهاي خودش را براي شيخ ابوالفضل نقل بكند، و همي ن آخوند چند جمله عربي بگويد، يك دستوري سخت تر بدهد و توي دلش باو بخندد؟ نه، بايد همين امشب اين سر را روشن بكند . مدتي در خيابا نهاي خلوت ديوانه وار گشت زد . بعد داخل جمعيت شد، بدون اينكه بچيزي فكر بكند، ميان همين جمعيتي كه پست ميشمرد و مادي ميدانست آهسته راه مي رفت. زندگي مادي و معمولي آنها را در خودش حس مي كرد و ميل داشت كه مدتها مابين آنها راه برود، ولي دوباره مثل اينكه تصميم ناگهاني گرفت بطرف خانه شيخ ابوالفضل برگشت . ايندفعه ديگر كسي آنجا نبود . در زد و بزني كه پشت در آمد، اسم خودش را گفت، مدتي طول كشيد تا در را بروي او باز كردند. وارد اطاق كه شد ديد شيخ ابوالفضل با چشمهاي لوچ، صورت آبله رو و ريش حنائي مثل مرباي آلو روي گليم نشسته، تسبيح مي گرداند و چند جلد كتاب پهلويش باز بود . همينكه او را ديد نيم خيز بلند شد و گفت ياالله و سينه اش را صاف كرد. جلو او يك دستمال باز بود، در آن قدري نان خشك شده و يك پياز بود. رو كرد باو گفت: « ! بفرمائيد جلو، يكشب را هم با فقرا شام بخوريد » « … نه، خيلي متشكرم… ببخشيد اگر اسباب زحمت شدم. ازين نزديكي مي گذشتم فقط آمدم » « . خير، چه فرمايشاتي. خانه متعلق بخودتان است » ميرزا حسينعلي خواست چيزي بگويد، ولي در همين وقت صداي داد و غوغا بلند شد و گرب هاي ميان اطاق پريد كه يك كباب پخته بدهنش گرفته بود و زني دنبال آن پيشت پيشت مي كرد. ميرزا حسينعلي ديد كه شيخ ابوالفضل يكمرتبه عبايش را انداخت، با پيراهن و زيرشلواري دست كرد چماقي را از گوشة اط اق برداشت مانند ديوانه ها دنبال گربه دويد . ميرزا حسينعلي ازين پيش آمد حرفش را فراموش كرد و بجاي خودش خشكش زده بود . تا اينكه بعد از يكربع شيخ با صورت برافروخته نفس زنان وارد اطاق شد و گفت: « . ميدانيد، گربه از هفتصد دينار كه بيشتر ضرر بزند، شرعًا كشتنش واجب است » ميرزا حسينعلي ديگر برايش شكي باقي نماند كه اين شخص يكنفر آدم خيلي معمولي است و آنچه كه آن مرد در خانه اش باو نسبت ميداد كام ً لا راست است. بلند شد و گفت: « . ببخشيد، اگر مزاحم شدم… با اجازه شما مرخص ميشوم » شيخ ابوالفضل تا در اطاق از او مشايعت كرد . همينكه در كوچه رسيد، نفس راحتي كشيد. حالا ديگر برايش مسلم بود، حريف خودش را ميشناخت و فهميد كه همة اين دم و دستگاه و دوز و كلك هاي شيخ براي خاطر او بوده، كبك ميخورده، آنوقت بشيوة عمر روبروي خودش در سفره نان خشك و پنير كفك زده و يا پياز خشكيده مي گذاشته، تا مرد م را گول بزند . باو دستور مي دهد كه روزي يك بادام بخورد . خودش خدمتكار خانه را آبستن مي كند و با آب و تاب اين شعر عطار را برايش ميخواند: از طعام بد بپرهيز اي پسر، » همچو دد كم باش خونريز اي پسر، نفس را از روزه اندر بند دار، مرد را از لقمه اي خرسند دار، روزه اي ميدار چون مردان مرد، نفس خود را از همه ميدار فرد، ني همين از اكل او را باز دار، « … بلكه نگذارش بفكر هيچكار هوا تاريك بود . ميرزا حسينعلي دوباره داخل مردم شد، مانند بچه اي كه در جمعيت گم بشود، مدتي بدون اراده در كوچه هاي شلوغ و غبار آلود راه رفت . جلو روشن ائي چراغ صورتها را نگاه مي كرد، همة اين صورتها گرفته و غمگين بود . سر او تهي و عقده اي در دل داشت كه بزرگ شده بود، اين مردمي كه بنظر او پست بودند پايبند شكم و شهوت خودشان بودند و پول جمع مي كردند حالا آنها را از خودش عاقل تر و بزرگتر ميدانست و آرزو مي كرد كه بجاي يكي از آنها باشد . ولي با خودش مي گفت: كه ميداند؟ شايد بدبخ تتر از او هم ميان آنها باشد . آيا او ميتوانست بظاهر حكم بكند؟ آيا گداي سر گذر با يكقران خوشبخت تر از ثروتمن د ترين اشخاص نميشد؟ در صورتيكه تمام پولهاي دنيا نميتوانيست از دردهاي دروني ميرزا حسينعلي چيزي بكاهد. همة كابوسهاي هراسناكي كه اغلب باو روي ميآورد، ايندفعه سخت تر و تندتر باو هجوم آور شده بود . بنظرش آمد كه زندگي او بيهوده بسر رفته، يادگار هاي شوريده و درهم سي سال از جلوش مي گذشت، خودش را بدبخت ترين و بيفايده ترين جانوران حس كرد . دوره هاي ز ندگي او از پشت ابرهاي سياه و تاريك هويدا ميشد، برخي از تكه هاي آن ناگهان ميدرخشيد، بعد در پس پرده پنهان مي گشت، همة آنها يكنواخت، خسته كننده و جانگداز بود گاهي يك خوشي پوچ و كوتاه مانند برقي كه از روي ابرهاي تيره بگذرد، بچشم او همه اش پست و بيهوده بود . چه كشمكشهاي پوچي ! چه دوندگيهاي جفنگي ! از خودش مي پرسيد و لبهايش را مي گزيد . در گوشه نشيني و تاريكي جواني او بيهوده گذشته بود، بدون خوشي، بدون شادي، بدون عشق، از همه كس و از خودش بيزار . آيا چقدر از مردمان گاهي خودشان را از پرنده اي كه در تاريكي شبها ناله مي كشد گم گشته تر و آواره تر حس مي كنند؟ او ديگر هيچ عقيده اي را نميتوانست باور بكند . اين ملاقات او با شيخ ابوالفضل خيلي گران تمام شد . زيرا همة افكار او را زير و رو كرد، او خسته، تشنه و يك ديو يا اژدها در او بيدار شده بود كه او را پيوسته مجروح و مسموم مي كرد. در اينوقت اتومبيلي از پهلويش گذشت و جلو چراغ آن صورت عصباني، لبهاي لرزان، چشمهاي باز و بي حالت او بطرز ترسناكي روشن شد . نگاه او در فضا گم شده بود، دهن نيمه باز مانند اين بود كه بيك چيز دور دست مي خنديد، و فشاري در ته مغز خودش حس مي كرد كه از آنجا تا زير پيش اني و شقيقه هايش مي آمد و ميان ابروهاي او را چين انداخته بود. ميرزا حسينعلي درد هاي مافوق بشر حس كرده بود . ساعتهاي نوميدي، ساع تهاي خوشي، سرگرداني و بدبختي را مي شناخت و دردهاي فلسفي را كه براي تودة مردم وجود خارجي ندارد ميدانست . ولي حالا خودش را بي اندازه تنها و گ مگشته حس ميكرد. سرتاسر زندگي برايش مسخره و دروغ شده بود. با خودش ميگفت: « ! از حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ » اين شعر بيشتر او را ديوانه ميكرد . مهتاب كم رنگي از پشت ابرها بيرون آمده بود، ولي او توي سايه رد مي شد، اين مهتاب كه پيشتر براي او آنقدر افسو نگر و مرموز بود و ساعتهاي دراز در بيرون دروازه با ماه راز و نياز مي كرد، حالا يك روشنائي سرد و لوس و بي معني بود كه او را عصباني مي كرد. ياد روزهاي گرم، ساعتهاي دراز درس افتاد، ياد جواني خودش افتاد كه وقتي همة همسالهاي او مشغول عيش و نوش بودند او با چند نف ر طلبه روزهاي تابستان را عرق ميريخت و كتاب صرف و نحو ميخواند . بعد هم ميرفتند بمجلس مباحثه با مدرسشان شيخ محمد تقي، كه با زير شلواري چنباتمه مي نشست يك كاسه آب يخ روبرويش بود، خودش را باد ميزد و سر يك لغت عربي كه زير و زبرش را اشتباه ميكردند فرياد مي كشيد، همة رگهاي گردنش بلند ميشد، مثل اينكه دنيا آخر شده است. در اينوقت خيابانها خلوت بود و دكانها را بسته بودند، وارد خيابان علاءالدوله كه شد صداي موزيك چرت او را بدون تامل پردة جلو آنرا پس زد . « ماكسيم » پاره كرد . بالاي در آبي رنگي جلوي روشنائي چراغ برق خواند وارد شد و رفت كنار ميز روي صندلي نشست. ميرزا حسينعلي چون عادت به كافه نداشت و تاكنون پايش را به اينجور جاها نگذاشته بود، مات دور خود را نگاه ميكرد. دود سيگار بوي كلم و گوشت سرخ كرده در هوا پيچيده بود . مرد كوتاهي با سبيل كلفت و دست بالا زده پشت ميز نوشگاه ا يستاده با چرتكه حساب ميكرد . يك رج بتري پهلوي او چيده بود . كمي دورتر زن چاقي پيانو ميزد و مرد لاغري پهلويش ويلن ميزد . مشتريها مست از روسي و قفقازي با شكل هاي عجيب و غريب دور ميزها نشسته بودند. درين بين زن نسبتًا خوشگلي كه لهجة خارجي داشت جلو ميز او آمد و با لبخند گفت: « ؟ عزيزم، بمن يك گيلاس شراب نميدهي » « . بفرمائيد » آن زن بدون تامل پيشخدمت را صدا زد و اسم شرابي كه او نشنيده بود دستور داد . پيشخدمت بتري شراب را با دو گيلاس روبروي آنها گذاشت، آن زن ريخت و باو تعارف كرد . ميرزا حسينعلي با اكراه گيلاس اول را سر كشيد، تنش گرم شد، افكارش بهم آميخته شد . آن زن گيلاسي پشت گيلاس باو شراب مينوشاند . نالة سوزناكي از روي سيم ويلن در مي آمد، ميرزا حسينعلي حالت آزادي و خوشي مخصوصي در خودش حس ميكرد . بياد آنهمه مدح و ستايش شراب افتاد كه در اشعار متصوفين خوانده بود . جلو روشنائي بي رحم چراغ چين هاي پاي چشم زني كه پهلوي او نشسته بود ميديد . بعد از اينهمه خودداري كه كرده بود، حالا شرابي زرد و ترش مزه و يك زن پر از بزك كنفت شده، دستمالي شده با موهاي زبر سياه قسمتش شده بود، ولي او از اينها بيشتر كيف م ي كرد، چون بواسطة تغيير روحيه و اس تحالة مخصوصي ميخواست خودش را پست بكند و بهتر نتيجة همة دردهاي خودش را خراب و پايمال بنمايد . او از اوج افكار عاليه ميخواست خودش را در تاريكترين لذات پرت بكند . ميخواست مضحكة مردم بشود، باو بخندند . ميخواست در ديوانگي راه فراري براي خودش پيدا بكند . در اين ساعت خودش را لايق و شايستة هر گونه ديوانگي ميديد. زير لب با خودش ميگفت: هنگام تنگدستي، در عيش كوش و مستي، » « ! كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را زن گرجي كه جلو او بود ميخنديد، ميرزا حسينعلي آنچه كه در مدح مي و باده در اشعار صوفيانه خواند ه بود جلو نظرش جلوه گر شد . همة آنها را حس ميكرد و همة رموز و اسرار صورت اين زن را كه روبرويش نشسته بود، آشكار ميخواند . در اين ساعت او خوشبخت بود، زيرا بآنچه كه آرزو ميكرد رسيده بود و از پشت بخار لطيف شراب آنچه كه تصورش را نمي توانست بكند ديد . آنچه كه شيخ ا بوالفضل در خواب هم نمي توانست ببيند و آنچه كه ساير مردم هم نمي توانستند پي ببرند، و يك دنياي ديگري پر از اسرار باو ظاهر شد و فهميد آنهائي كه اين عالم را محكوم كرده بودند همة لغات و تشبيهات و كنايات خودشان را از آن گرفت هاند. وقتي كه ميرزا حسينعلي بلند شد ح سابش را بپردازد نمي توانست سرپا بايستد . كيف پولش را در آورد به آن زن داد و دست بگردن از ميكدة ماكسيم بيرون رفتند . توي درشگه ميرزا حسينعلي سرش را روي سينة آن زن گذاشته بود . بوي سفيداب او را حس مي كرد، دنيا جلو چشمش چرخ ميزد، روشنائي چراغها جلوش ميرقصيدند . آن زن با لهجه گرجي آواز سوزناكي م يخواند. در خانة ميرزا حسينعلي درشگه ايستاد، با آن زن داخل خانه شد. ولي ديگر نرفت بسراغ تل كاهي كه شبها رويش مي خوابيد و او را برد روي همان دشك سفيد كه در كتابخان هاش افتاده بود. دو روز گذشت و ميرزا حسينعلي سر كارش بمدرسه نرفت. روز سوم در روزنامه نوشتند: « . آقاي ميرزا حسينعلي از معلمين جوان جدي بعلت نامعلومي انتحار كرده است » لاله صادق هدايت Sokhan.com انتشارنسخه الكترونيك: سايت سخن از صبح زود ابرها ج ابجا ميشدند وباد موذي سردي ميوزيد. پائين درختها پر از برگ مرده بود برگهاي نيمه جاني كه فاصله به فاصله در هوا چرخ ميزدند ب ه زمين ميافتاد ند. يك دسته كلاغ با همهمه وجنجال بسوي مقصد نامعلومي ميرفت . خانه هاي دهاتي از دور مثل قوطي كبريت كه روي هم چيده باشند با پنجره هاي سياه وبدون در دمدمي وموقتي بنظر ميآمدند . خداداد با ريش وسبيل خاكستري، چالاك و زنده دل، گامهاي محكم برمي داشت و نيروي تازه اي د ر رگ و پي پيرش حس مي كرد . نگاه او ظاهرا روي جاده نمناك و دورنماي جلگه ممتد مي شد. باد پوست تن او را نوازش مي كرد . درختها به نظر او مي رقصيدند . كلاغها برايش پيام شادي ميآوردند و همه طبيعت به نظر او خرم وخوشرو مي آمد. بغچه قلمكاري زير ب غل داشت كه به خودش چسب انيده بود . چشمهايش مي درخشيد و هر گامي كه برميداشت، ساق پاي ورزيده او از زير شلوار گشاد سياهش پيدا مي شد . رخت او آبي آسماني و كلاهش نمدي زرد بود. خداداد مردي شصت ساله بود. استخوان بندي درشتي داشت. بلند اندام بود وچشمهاي درخشان داشت . تقريبا بيست سال بود كه اهالي دماوند او را نديده بودند، چون گوشه نشيني اختيار كرده بود بالاي چشمه علا سر راه جاده مازندران خداداد براي خودش يك الونك از سنگ وگل ساخته بود. بيست سال بود كه تك و تنها زندگي تارك دنيايي مي كرد. با دستهاي زمخت خودش زمين را بيل مي زد، آبياري مي كرد وكش ت ودرو مي نمود . همان كاريكه پدرش و شايد پشت در پشت او مي كردند . هشتاد من زمين 1به او ارث رسيده بود كه در سال قحطي نصف بيشتر آن را فروخت . يعني با آرد تاخت زد . و حالا با همان تكه اي كه برايش مانده بود از حاصل كوچك آن زندگي خودش را مي گذرانيد . چيزي كه اسباب تعجب همه شده بود اين بود كه در دوسه سال اخير خداداد در آباديها و اغلب در بازار دماوند ديده مي شد كه پارچه زنانه ، قند وچاي و خرده ريز مي خريد، گاهي هم در كوههاي اطراف در آب گرم، جابن و گيليارد او را با يك دخترك كولي ديده بودند . چهار سال پيش يك شب سرد از آن سرماها كه با چنگال آهنين خودش صورت انسان را مي خراشد، خداداد همين كه چراغ را فوت كرد و در رختخواب رفت صداي غريبي شنيد : ناله هاي بريده بريده كه معلوم نبود صداي جانور است يا آدميزاد. صدا پيوسته نزديك مي شد تا اينكه در كلبه او را زدند. خداداد كه نه از غول و نه از گرگ مي ترسيد، بلند شد نشست و حس كرد كه يك چكه عرق سرد روي تيره پشتش لغزيد .هر چه پرسيد كي هستي و چه كار داري كسي جواب نمي داد و هنگاميكه مي خوابيد دوباره در مي زدند . با دست لرزان چراغ را روشن كرد، كارد بزرگي كه براي شكستن چوب وچليكه ب ه ديوار آويخته ب ود برداشت ودر را يكمرتبه باز كرد . تعجب او بيشتر شد كه دختر كولي كوچكي را با لباس سرخ ديد كه دم در اشك روي گونه هايش يخ زده - 1 هشتاد من بذر افشان وميلرزيد. خداداد كارد را گوشه اطاق پرت كرد . دست دختر بچه را گرفت، داخل اطاق كرد . دم آتش او را گرم كرد وبعد با رخ تهاي كهنه خودش رختخواب براي او درست كرد. فردا صبح هر چه از او پرسش كرد بي نتيجه بود. مثل اينكه بچه قسم خورده بود راجع بخودش هيچ نگويد . بهمين مناسبت خداداد اسم اورا لال يا لالو گذاشت وكم كم لاله شد . چيزيكه غريب بود حالا موسم ييلاق قشلاق كوليها نبود وخداداد نميدانست در ميان زمين و آسمان اين دختر از كجا آمده بود . از آلونكش بيرون رفت ورد پاي بچه را گرفت، ولي رد پاي او روي برگهاي نم كشيده گم مي شد . از آسيابان چشمه علا پرسيد، او هم جواب منفي داد بالاخره تصميم گرفت بچه را نگهدارد تا صاحبش پيدا بشود . لاله دختر بچه دوازده ساله گندم گون بود. صورتي با نمك وچشمهاي گيرنده داشت . روي دست وميان پيشاني اورا خال آبي كوبيده بودند . در مدت چهار سال كه لاله در آلونك خدا داد بسر ميبرد، هرچه خداداد جوياي خويشان او شد، هيچكس از كوليها اورا نميشناختند . بعد هم ديگر خد داد مايل نبود كه لاله را از دست بدهد! او را وجه فرزندي خودش بر داشت و كم كم علاقه مخصوصي نسبت به او پيدا كرد. نه دلبستگي پدر و فرزندي، اما مثل علاقه زن ومرد او را دوست مي داشت. همانوقت كه وسوسه عشق بسرش زد، ميان اطاق را بند كشيد و با يك پرده آنرا جدا كرد تا خوابگاهشان از هم مجزا باشد . چيزيكه از همه بدتر بود لاله به خداداد بابا خطاب ميكرد و هر دفعه كه ب ه او بابا ميگفت حالش دگرگون ميشد . يكروز كه خداداد وارد خانه اش شد ديد دو تا مرغ كاكلي در نزديكي آلونكش راه ميروند . هر چه خداداد به لاله نصيحت ميكرد كه دزدي بد است به آتش دوزخ مي سوزي لبخند شي طاني روي لبهاي او نمودار ميشد وبه بهانه اي از اين گونه مباحثات شانه خالي ميكرد . لاله ميل زيادي ب ه گردش داشت . اگر دو سه روز پشت هم باران ميآمد ومجبور ميشد در آلونك بماند خاموش وغمگين ميگرديد، ولي روزهائيكه هوا خوب بود با خداداد ويا تنها به گردش ميرفت. اغلب تنها ميرفت و همين اسباب بد گماني خداداد نسبت به او شد. چه دو سه بار عباس چوپان را با لاله ديده بود و او را رقيب خودش ميدانست . حتي يكروز هم آنها را ديد كه عباس تمشك مي چيد و به دهن لاله ميگذاشت . همان شب به لاله توپيد كه نبايد با مرد غريبه حرف بزند اشك در چشمهاي لاله جمع شد و قلب دهاتي او را متاثر كرد . ننه عباس دو بار به خواستگاري لاله براي پسرش آمده بود ولي هر دفعه خداداد بهانه آورد كه لاله هنوز بچه است وپيش خودش اينطور دليل ميآورد كه اين عباس تنبل وارث او خواهد شد ودارائي اي كه در مدت پنجاه سال گرد آورده به او تعلق خواهد گرفت.آنوقت روح نياكانش چه باو ميگفتند كه بجاي وارث يكنفر بي سر وپا را اختيار كرده كه نمي تواند زمين را بكارد . از اين گذشته دختري كه او در آلونك خودش پناه داده، غذا داده، لباس پوشانيده، ب ه پايش زحمت كشيده وبزرگ كرده بود، برايش حكم يك درخت ميوه را داشت كه او پرورانيده وبعرصه رسانيده ويكنفر بيگانه ميوه آنرا بچيند، آيا سيب سرخ براي دست چلاق بد است؟ نمي تواند لاله را خودش بگيرد؟ چراكه نه؟ ولي او حس مي كرد كه موضوع ب ه اين سادگي نبود و رضايت دختر هم شرط بود و بعد هم اين عادت بدي كه دختر داشت و او را پدر خودش ميناميد بيشتر او را نا اميد مي كرد . شبها اغلب وقتيكه دختر مي خوابيد چراغ را بالا مي گرفت، صورت، سينه،پستان وبازوهاي او را مدتها تماشا مي كرد . بعد مانند ديوانه مي رفت بيرون در كوه وكمر و خيلي دير ب ه خانه بر ميگشت . زندگي او ميان بيم و اميد مي گذش ت و ترس مانع ميشد كه ب ه او عشق خودش را ابراز بكند. اگر لاله ميگفت: نه. تو پيري. او ديگر چاره اي نداشت مگر اينكه خودش را بكشد . يك تخته سنگ بزرگ نزديك آلونك خداداد بود كه لاله اغلب روي آن مي نشست و ماهيچه هاي ورزيده پاهاي لختش را به آن مي چسبانيد ومدتها ب ه همان حالت مي ماند، بدون اينكه خسته بشود وگاهي زير لب با خودش آواز غم انگيزي را زمزمه مي كرد . ولي ب ه محض اينكه كسي نزديك او ميآمد ناگهان خاموش ميشد . خداداد بطور تصادف اين آواز را شنيده بود وخيلي ميل داشت كه دوباره بشنود. امروز صبح وقتيكه خداداد مي خواست برود به شهر دماوند، لاله روي همين تخته سنگ نشسته بود، ولي از هر برايت يك » : روز خوشحال تر بود . بر خلاف معمول نخواست كه دنبال خداداد ب ه شهر برود . خداداد ب ه او گفت «. لچك سرخ ميخرم لبخند بچگانه و خوشبخت او را ديد كه يك دنيا بر اي خداداد ارزش داشت وهنگاميكه وارد بازار كوچك دماوند شد، اول رفت دم دكان بزازي ويكدانه لچك سرخ با گل وبته سبز وزرد خريد . بعد قند وچائي گرفت، آنها را در بغچه قلمكار پيچيد وبا گامهاي بلند بسوي كلبه خودش روانه شد . براي خداداد كه آمخته به پياده روي بود، اگر چه شهر تا خانه اش دو فرسنگ فاصله داشت، بيش از يك ميدان بنظرش نميآمد . با وجود پيري وشكستگي حالا زندگي او مقصد ومعني پيدا كرده بود . در بين راه با خودش فكر ميكرد: اين لچك برازنده روي دوش لاله است كه روي شانه اش بيندازد و سر آنرا زير پستانهايش گره بزند . بعد مثل اينكه احساس شرم در او پيدا ميشد، با خودش ميگفت : من بايد به خوشگلي او بنازم . چون ب ه جاي پدرش هستم و يك شوهر خوب برايش پيدا ميكنم ! ولي فكر اينكه عباس چوپان او را دوست دارد، تمام خون را در سرش جمع ميكرد. از راههاي پست وبلند ، از كنار دره ، كوه وجلگه ميگذشت . در راه كسي را نمي ديد ، چيزي را حس نمي كرد . ح تي خستگي راه در او تاثير نداشت . پيشتر گاهي كه به آباديهاي اطراف گذارش مي افتاد همه اش آسمان را نگاه مي كرد تا ببيند بارش مي آيد يا نه، به زمين نگاه مي كرد تا حاصل مردم را ديد بزند، ازقيمت جو، گندم، لوبيا، قيسي، سيب ، گيلاس، زردآلو وغيره استفسار مي كرد .اما حالا فكر ديگري به جز لاله نداشت ، زمين او امسال حاصلش خوب نبود ونا گزير شد تا مقداري از پس انداز خود را خرج كند ولي اينها در نظرش ب ه يك موي لاله نميارزيد . دراين بين از كنار درختها گذشت و در جاده ديگرافتاد كه در بلن دي مقام آن آلونك او مثل دوتا قوطي كبريت شكسته كه بغل هم گذاشته باشند نمايان گرديد . قدمهايش را تند كرد دست بغچه را بخودش فشرد وراهي را كه خوب مي شناخت پيموده از سر بالايي ديگر گذشت يك پيچ خورد و جلو الونك خودش سر در آورد. ولي لاله آنجا نبود نه روي تخته سنگ و نه در اطاق . آمد دم در ، دستش را گذاشت كنار دهنش ، فرياد زد : لاله .لاله ..! كسي جواب نداد . بيرون رفت وباز با تمام قوت ريه خودش فرياد زد : لاله .لاله..لالو..لالو... انعكاس صدايش باو جواب داد: لاله..لالو... ترس و واهمه مهيبي ب ه او دست داد . دويد بالاي تخته سنگ جلو آلونكش، اطراف را نگاه كرد . اثري از لباس سرخ او نديد . برگشت در اطاق دقت كرد، مجري لاله را باز كرد ، ديد لباسهاي نوي كه امسال براي او گرفته بود در آنجا نبود . مي خواست ديوانه بشود. ازين قضايا سر در نمي آورد . دوباره بيرون آمد در چشمه علا برخورد به آخوند ده كه با لباده دراز و كلاه آبي ترك ترك و شال وشلوار سياه و قباي سه چاك پاي درخت چپق مي كشيد . چنان نگاه زهر آلودي به خداداد انداخت كه جرات نكرد از او چيزي بپرسد . كمي دورتر زني را با چادر سرخ شلوار سياه و گيس بافته ديد كه بچه اش را به پشتش بسته بود او هم نتوان ست نشاني را از لاله به خداداد بدهد. خداداد ناچار برگشت. تاريكي شب همه جا را فرا گرفت ولي لاله نيامد . چه خوابهاي بدي كه خداداد نديد ! اصلا خواب به چشمش نيامد، كابوس بود و به كوچكترين صدا بلند مي شد، به خيالش كه او آمده بيشتر از ده مرتبه بلند شد پرده را پس مي زد، كور كورانه رختخواب سرد لاله را دست مي كشيد ميلرزيد وسر جايش مي افتاد . آيا كسي بزور او را برده ؟ آيا گولش زده اند يا خودش رفته؟ فردا صبح هوا صاف وسرد بود ، خداداد لچكي را كه خريده بود برداشت وبه جستجوي لاله رفت . درراه همه مردم به نظر او ديو و اژد ها مي آمدند كوههاي آبي وخاكستري كه تا كمر آنها برف بو د مثل اين بود كه او را مي ترسانيد بوي پونه كنار جوي او را خفه مي كرد در بين راه برخورد به دونفر دهاتي . از آنها هراسان پرسيد : «؟ شماها لاله را نديديد » اول به خيالشان ديوانه شده و از هم پرسيدند: «؟ كي » «. يك دختر كولي » يكي از آنها گفت: «. دوروز است كه يكدسته از كوليها آمده اند، مومج چادر زده اند. شايد آنها را مي گويي » خداداد جاده مومج را پيش گرفت، ا ين دفعه با گامهاي تند و لغزنده راه مي رفت از چندين جاده وراه پيچيد ، تا اينكه از دور چند سياه چادر به نظرش رسيد . نزديك كه شد، ديد كنار جوي مردي خوابيده بود . كمي دورتر يك زن كولي بلغور غربيل مي كرد. آن زن سلام كرد وگفت: «.. فال مي گيريم. مهره مار داريم .الك، غربيل ، گردو » خداداد ديوانه وار گفت: «؟ لاله، لالو را نديدي، نمي داني كجاست » «. فال مي گيرم، بهت مي گويم » «. بگو، پولت مي دهم » «. نيازش را بده تا بگويم » خداداد خسته بود، دست كرد از جيبش يك قران در آورد به زن كولي داد . كولي دست اورا گرفت ، بصورتش نگاه كرد و گفت: علي پشت وپناهت است : اي مرد تو الان غصه اي در دل داري . چون چيزي را گم كرده اي كه چهار سال به » «. پايش زحمت كشيدي، نه جگر پاره ات است و نه او را از جگر پاره ات كمتر دوست داري خداداد با چشمان اشك آلود به كولي نگاه مي كرد: زير لب گفت: «. درست است .درست است » اما بيخود غم مخور، چه آن دختر در نزديكي تواست . زنده و تندرست است . او هم ترا دوست دارد، اما چه فايده » «! كه سرنوشت كار خودش را كرده «. چطور، چطور؟ ترا به هر چه ميپرستي بگو » «. بخودت غصه راه نده او خوشبخت است. در اطاق را باز گذاشتي شيطان داخل شد و او را گول زد » «؟ اسمش عباس نيست » «! نه » «. تو كي هستي؟ از كجا خبر داري؟ ترا به خدا راستش را بگو ، هر چه بخواهي به تو مي دهم » دست كرد از جيبش يك قران ديگر در آورد . گذاشت در دست كولي. ولي در اين موقع ديد كه پرده مجاور پس رفت ولاله از آن بيرون آمد، همان لباس سرخ نوي كه برايش خريده بود، تنش بود . يك سيب سرخ در دست داشت كه آنرا با آستين لباسش پاك مي كرد و گاز مي زد. بعد خنديد ، روكرد به زن فالگير و گفت: و به او اشاره كرد. خداداد از شدت تعجب دهنش باز مانده بود. نگاه او پي در پي « ننه جون، اين بابا خداداد است » روي لاله و مادرش قرار مي گرفت ولي تا كنون لالو را آنقدر خوشحال وزنده دل نديده بود، دست كرد ازلاي بغچه لچك سرخ را جلو او انداخت و گفت : «. از بازار اين را براي تو خريدم » لالو خنده بلندي كرد ، لچك را روي دستش انداخت و زير پستانش گره زد . بعد دويد جلو چادر، دست مرد جواني را گرفت بيرون كشيد، به خداداد اشاره كرد و چيزي به آن مرد گفت . سپس بهمان آهنگ مخصوصي كه ميخواند شروع كرد به زمزمه كردن و با ماهيچه هاي لخت ورزيده اش دست به گردن آن مرد از زير درختهاي بيد گذشتند و دور شدند. خداداد از غم وخوشحالي گريه مي كرد . افتان وخيزان از همان راهي كه آمده بود برگشت، رفت در آلونكش و در را بروي خودش بست و ديگر كسي او را نديد. |
||
|
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
|